آبان
۶
۱۳۹۲

کودکان چگونه می آموزند

کودکان چگونه می آموزندکودکان چگونه می آموزند ؟ طبق بررسي هاي انجام شده، کودکان از راههاي بسيار زيادي، آنچه را که بايد بدانند را مي آموزند. به هر نحوي و هر وسيله اي، در هر زمان و هر مکاني اما در اين ميان سه دسته بندي اصلي وجود دارد که کليۀ آموزشهاي کودکان در اين سه دسته قرار مي گيرد: تجربه (طبيعت)، فرهنگ و جامعه، اجبار (زور).

۱ – طبيعت

اولين و مهمترين عامل دخيل در آموزش کودکان تجربه است. به اين معنا که وقتي کودک کاري را اشتباه انجام دهد و يا از مسيري که مي بايست، آنرا انجام ندهد، در نهايت به نتيجه نخواهد رسيد و به طور کاملا طبيعي متوجه مي شود که اين کار از اين مسير و با اين ابزار اشتباه است و بايد از طريقي ديگر آنرا آموخت.

اين عامل آموزشي، در واقع رابطه مستقيم با واقعيت و آنچه که هست دارد. براي مثال وقتي کودک مشغول ساختن يک سازه با لگو مي باشد، در صورتيکه قطعات الگو را از سمت صاف بر روي هم قرار دهد، پس از دو يا سه رديف، همۀ آنچه که ساخته است خراب خواهد شد. در اينجاست که کودک راه صحيح کار با لگو را مي آموزد. در کل هر کاري معمولا به صورت اشتباه انجام مي پذيرد اما پس از پيمودن راه خطا، راه صحيح را طي دو يا سه مرحله خواهد آموخت.

اين عامل يادگيري به اين دليل مهم است که کودک در حين انجام دادن کاري آنرا مي آموزد و از آنجا که مغز تجربه هاي درست را ضبط کرده و بعدا از آنها استفاده مي نمايد، بهترين عامل يادگيري است.

مطلب مهم ديگر در مورد عامل تجربه يا طبيعت اين است که نتيجۀ عمل دقيقا قبل يا حين اتمام کار حاصل ميگردد و کودک نيازي ندارد که منتظر نتيجۀ عمل بماند. پس در صورت خطا، سريعا مي تواند راه جايگزين را انتخاب نمايد. همچنين در اين عامل، فرد انجام دهنده هيچ انتخاب ديگري و يا راه بهتر کردن موضوع را ندارد. به اين معنا که وقتي راهي اشتباه است، يعني اشتباه است و در مقابلش راه صحيح وجود داشته که بايد انتخاب شود. پس راه سومي وجود نخواهد داشت در نتيجه هيچ جاي ناراحتي و درگيري با اشياء نخواهد بود چرا که کاملا طبيعي بوده و شخص خاصي در اين شيوۀ يادگيري دخيل نيست مگر طبيعت اجسام و حالات.

۲– جامعه (فرهنگ)  و خانواده

عامل دوم يادگيري، جامعه و مردم و آنچه انجام مي دهند است. کودکان آنچه را که مي بينند، ضبط کرده و قوانين و اصول موجود در آنرا استخراج مي نمايند. وقتي عملي از شخصي سر مي زند، کودک تک تک حالات موجود در اين عمل را بررسي کرده و آنها را فيلمبرداري مي کند. سپس در موقعيتي که چنين حالتي پيش مي آيد، کودک خود اين عمل را با همان کيفيت انجام مي دهد. کودکان آنچه را که مي بينند، مي فهمند و درک مي کنند اما کاربرد آنرا نمي دانند و از آنجا که مي خواهند هميشه کار درست را انجام دهند و با جامعه هم آهنگ باشند، کارهايي را که مشاهده کرده اند و ديده اند را، چه درست و چه غلط، در موقعيتهاي مشابه انجام مي دهند.

براي مثال آيا تا کنون با خود انديشيده ايد که چرا کودک در خيابان يا پارک اينقدر شادي مي کند اما وقتي به يک مجلس ميهماني رسمي مي آيد، همانند پدر و مادر و سايرين نشسته و کمتر جنب و جوش مي کند؟ يکي از دلايل همان مسئل؟ فيلمبرداري است که در ابتداي اين مورد ذکر شد.

پس حال مي توان دريافت که چرا کودکاني که در خانواده هاي با شخصيت رشد مي کنند تا قبل از ورود به جامعه و مدرسه، به همان صورت مي مانند اما تا قدم به محيط بيرون مي گذارند، تحت تاثير آنها قرار گرفته و در صورتيکه محيط بيرون از منزل خشن و يا نامودبانه باشد، آنها نيز کمابيش تحت تاثير آن قرار خواهند گرفت. پس گاهي اوقات تربيت عملي، بسيار تاثيرگذارتر از تربيت کلامي است. مثلا وقتي کودک ببيند که پدرش با سلام و احوالپرسي وارد منزل مي شود، او نيز آنرا آموخته و عمل مي کند و در مقابل وقتي ببيند که پدر پس از ورود به منزل جورابهاي خود را به گوشه اي پرتاب مي کند، او نيز خواهد آموخت.

اين مسئله که در خانه و در جلو کودکان چطور رفتار کنيم و چطور با يکديگر صحبت کنيم، حتي چطور بنشينيم و چطور بخوريم و … در اينجا نمود مي يابد.

۳– اجبار (زور)

عامل سوم در تربيت کودکان که متاسفانه در جامعۀ سنتي ما بيشتر به آن توجه مي شود، عامل اجبار يا زور است. عامل “آنچه که من مي گويم انجام بده”. از يک طرف همۀ تربيت زور و اجبار و تنبيه نيست و از طرفي ديگر، کودک نمي تواند هر کاري را که خواست انجام دهد.

زندگي که کودک به آن پا مي گذارد سرشار از صدمات و خطراتي است که کودک را تهديد مي کنند و در اينجا ديگر نمي توان اجازه داد که کودک آنرا تجربه کرده و يا از طريق محيط بياموزد چرا که اين تجربه شايد بسيار تلخ تمام شود و همچنين شايد بسيار ديرتر از وقت خود، آنچه را که بايد بياموزد، کسب کند. پس اين عامل در جايي که خطري کودک را تهديد کرده و يا ممکن است آسيبي به او وارد آيد بسيار کاربردي است.  براي مثال کودکي را تصور کنيد که مي خواهد در خيابان شلوغ فوتبال بازي کند و يا در حالتي ديگر مي خواهد دستش را به بخاري روشن بزند. در اين جاست که دستور و اجبار پا به عرصه گذاشته و به سرعت و همچنين به راحتي مانع کودک مي شود و با يک جملۀ“دست به بخاري نزن وگرنه تنبيهت مي کنم” کودک را بازمي داريم.

کودک نمي تواند درک کند که اگر در خيابان شلوغ بازي کرده و با اتومبيل برخورد کند چه خواهد شد و يا اينکه نمي تواند احساس کند که اگر دستش بسوزد چه مي شود اما طعم کتک يا جريمه و يا هر نوع تنبيهي را قبلا چشيده و مي داند که اگر آنچه را که به او گفته مي شود انجام ندهد، با اين موارد مواجه خواهد شد.

اما مسئلۀمهم اينجاست که اين عامل تربيتي فقط بايد در جاي خود و هر موقع که نياز به آن شد استفاده شود زيرا استفادۀ بيش از حد از اين عامل باعث از بين رفتن تاثير آن شده و در نتيجه خطرات جدي کودک را تهديد خواهد کرد. کودک فقط از ترس تنبيه يا محروميت و … از انجام عمل خودداري مي کند اما وقتي اين ترس از بين رفته و بفهمد که کمي تنبيه يا محروميت به انجام عملي که دلش مي خواهد مي ارزد، بايد فکري ديگر برداشت.

کودکي که زندگي اش سرشار از ترس و تنبيه و محروميت شود، در همان دوران طفوليت قفل خواهد شد و بالاتر نخواهد آمد. همانطور که هم اکنون در جامعه افراد بزرگسالي را مشاهده مي کنيم که هميشه مي خواهند عملي را که قانون آنها را منع کرده انجام دهند. مثالها در اين زمينه بارز است و نيازي به توضيح نيست.

نتيجه گيري:

تنبيه کودک به هر نحو و طريقي مگر در شرايط اضطرار اشتباه است.
محروميت بهتر از تنبيه مي باشد.
رفتار والدين در منزل مانند ديرة المعارف تربيتي براي کودک است. مراقب رفتارمان باشيم.
تاثيرگذارترين سوژه هاي تربيتي، در آنجا که کودک را مي بريم يا مي فرستيم وجود دارند.
در انجام امور روزمره، بگذاريم کودک خودش تجربه کرده و بياموزد و به زور چيزي را به او نياموزيم.
يادگيري، نتيجه آموزش نيست بلکه نتيجۀ عمل فرد آموزنده مي باشد.

منبع: برگرفته از مقالات John Holt

(سایت پورعلی نت.تفکر مثبت)

درباره نویسنده:

فرستادن دیدگاه